هلیاهلیا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

هلیا پرنسس مامان و بابا

نوروز 1391 مبارک

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس ، رقص باد نغمه و بانگ پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش بحال روزگار... یکسال دیگر هم گذشت ، شیرین تر از هر سال ، خدایا هر چه کردم دیدی ، وای بر من که هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم ... چهار فصل گذشت ، هر بار که هراسان شدم پناهم دادی ، به آرامش و امنیت که رسیدم حبیب و پناهم را از یاد بردم ... چگونه است که رهایم نکردی و من هرگر از تو نا امید نمیگردم . خدای من : صدای یا مقلب القلوب و الابصار می آید ، تو مرا میخوانی که بخوانمت... این منم با حسرت سالهای رفته ، یا مدبر اللیل و النهار... ...
7 فروردين 1391

خداحافظ سال 90

سال 90 هم داره تموم میشه و همه در تب و تاب نوروز و آغاز سال نو هستند. سال 90 با خوبی ها و بدی هاش به واپسین روزهای خودش رسیده و من میخواهم ورق روزهایی که بدیها و کدورت ها رو تجربه کردم پاره کنم و بندازمشون دور ... اگه بخوام یک مرور کلی بر سال 90 داشته باشم درحال حاضر اینها یادم میاد : سال 90 یک نفر که اصلا ازش انتظار نداشتم با تهمتهایی که اصلا لایقش نبودم بدجوری ناراحت و داغونم کرد ، شکر خدا تونستم غرورم رو بشکنم و برم به دیدار کسی که واااااااااااقعاً دلم رو شکسته بود ، کسی که با حرفهاش کینه ای رو به دلم گذاشت که فکر نمیکردم تا اخر عمرم بتونم ببخشمش و باهاش صحبت کنم اما ، اما به لطف خدا تونستم این ببخش رو در انتهای سال 90 ...
29 اسفند 1390

هلیا جون در اسفند 1390

- هلیا جون دیروز صدایی شبیه صدای سکسکه زدی و سریع گفتی : مامان آروغ جدید بغشید نداره . مگه نه ؟ من هم گفتم : بله عزیزم درسته . - دیشب شام خونه مادرجون رقیه بودیم سر شام گفتی : مامان جون جات خوبه ؟ راحتی ؟؟ گفتم : آره دخترم .  بعد به بابایی گفتی : بابا جات خوبه ؟ راحتی ؟؟؟ بابا هم گفت : بله ..... بعد با خیالی راحت شروع کردی به غذا خوردن . قربون دل مهربونت گلم. - دیروز میگی : مامان جون اگه رفتم خیابون واسه شما دو تا کتاب قصه با  چند تا پنس خوشگل میخرم .الهی فدای دست و دلبازی ات برم من. - دیروز از دستشویی اومدی بیرون ولی شلوارت رو نپوشیدی . بابا گفت : هلیا سریع شلوارت رو بپوش وگرنه مجبور میشم باهات دعوا کنم . با اش...
16 اسفند 1390

یلدا مباااااااااااااااااارک

شب یلدا با خونواده عموها و عمه ها رفتیم خونه روستا . همزمان با شب یلدا ، جشن تولد مهرداد و میلاد ( پسرعمه های هلیا جون ) هم بود . - هلیا جون در کنار کیک تولد به شکل هندونه :     ...
10 اسفند 1390

روزهایی که نبودیم به روایت تصویر

بخاطر حجم بالای کار در اداره مدت نسبتا طولانی نتونستم بیام و وبلاگ رو آپ کنم . از همه دوستان گلم که تو این مدت به ما سر زدن و پیام گذاشتند ممنونم . هلیا جون این روزها خیلی ماشاءالله بلبل زبون شدی و واسه من و بابایی و اطرافیان دلبری میکنی . مادر جون کبری حدود 20 روزی بجنورد بود و رفت تهران تا ان شاءالله مقدمات ازدواج عمو حسین رو بچینه و ما هم بریم عروسی هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. این نقاشی رو هلیا جون موقع رفتن مادرجون کشید و فرستاد واسه عمو جونش با تاکید فراوووووووون که عمو حسین نقاشی رو بزنه رو دیوار اتاقش : هلیا جون در مینی پارک دردونه ها: مامانی با غذای « حلقه مرغ و سبزیجات » در مسابقه اشپز...
5 اسفند 1390

هلیا جون در دیماه 90

عزیز دل مامان خیلی دوست داری گلها رو آب بدی : بقیه ادامه مطلب هلیا جون وقتی پلیس میشود : وووووووووووووووی ترسیدم نترس مامان ... منم ههههههههههههههههههه از کوچک به بزرگ : یسنا جون - هلیا جون - ایلیار جون     ...
25 بهمن 1390