هلیاهلیا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

هلیا پرنسس مامان و بابا

کوچولوی قصه گو

کوچولوی نازم هرشب موقع خواب باید واست قصه بگم اون هم نه یکی نه دو ............ تا وقتی که خوابت ببره . مشکل اینجاست که وقتی به قصه گوش میدی اونقدر به کلمه به کلمه اون دقت میکنی که خوابت نمی بره ، در آخر هم با اصرار واست شعر لالایی یا عروسک قشنگ من رو می خونم تا بخوابی . جدیدا وسط روز هم باید واست قصه هایی رو که شب قبل گفتم رو تکرار کنم و اگه یک جای اون رو اشتباه بگم میگی : نههههههههههههههههههههههههههههه................... اخه من تموم قصه ها رو از حفظ میگم ، بهت قول میدم از این به بعد واست کتاب قصه هات رو بخونم تا اشتباهی صورت نگیره . بعضی اوقات میبینم قصه هات رو داری واسه عروسکت تعریف میکنی ، واااااااااااااااای خدای من چقدر...
6 ارديبهشت 1390

فرار از بوس

پرنسس کوچولوی من از بوس اصلا خوشش نمیاد ! جونممممممممممممممم حق داری عزیزم اخه اگه عکس العملی هم نشون ندی اونقدر بوست میکنیم که لپ های نازت کنده میشه . مخصوصا بابا حمید که فقط و فقط دنبال یک فرصت کوچولو میگرده تا بوست کنه ! کافیه از یک متری بابایی رد بشی سریع بغلت میکنه و بووووووووووووووووووس شما هم داد میزنی آییییییییییییییییییی درد کرد ولمممممممممممممممممم کن. من گاهی  از شما طرفداری میکنم و به بابایی میگم ولش کن بچه گناه داره و گاهی هم طرف بابایی رو می گیرم و میگم : دخترم بگذار بابا بوست کنه ببین چقدر دوستت داره ! بابا حمید تا از حموم میاد بیرون میگه : هلیا بیا ببین ریش ندارم ، و اجازه میگیره تا بوست کنه . عمه جون ها ر...
6 ارديبهشت 1390

میرم بغل بابایی تا مامانم خسته نشه !

دختر گلم همیشه دوست داری بغل مامان باشی و بغل کس دیگه ای نمیری . باباحمید و من و هلیا جونی رفتیم خیابون و طبق معمول چون خیلی خیابونها شلوغ بود ترجیح دادم بغلت کنم ، بابایی اصرار کرد که بری بغلش اما نرفتی . بعد انگار بقیه نی نی ها رو نگاه میکردی که بغل مامانشون رفتن یا بغل باباشون ، یهو برگشتی سمت بابا حمید و گفتی : بابایی من رو بغل کن اگه بغل مامانم باشم مامانی خسته میشه ، ببین نی نی بغل باباشه ! من و بابایی هم از فرصت استفاده کردیم و سریع رفتی بغل بابا جونت . الهی مامانی فدای فکر کردن و تجزیه و تحلیل هات بره .
5 ارديبهشت 1390

چند تا عکس از البوم خانوم خانوما

این عکس رو عید قربان ۸۹ خونه مادر جون گرفتیم : گاهی اوقات مشغول بهم ریختن کشوها.............( یکسال و نه ماهه ) وقتی اماده شدی تا از مهمونی برگردیم خونه ( دوسال و ۵ ماهه) یا وقتی می خوای بری اتاقت  ( ۱۵ ماه و یک هفته ) ...
4 ارديبهشت 1390

من خییییییییییییییییلی غذا نخوردم

دختر قشنگم مادر جون رقیه و دایی مهرداد از سفر حج اومدن و شما خیییییییییلی از دیدنشون خوشحال شدی . وقتی مهمونها کم کم رفتن و خونه مادرجون خلوت شد رفتی بغل مادرجون نشستی و بهش گفتی : شما رفتی مکه من خیییییییییییییییییییییلی غذا نخوردم ! مادر جون هم منو صدا زد و گفت : ببین دخترت چی میگه ! چرا وقتی من نبودم بهش غذا ندادین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من هم گفتم : چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد هلیا جون دوباره گفتی : من خییییییییییییییییییییییییلی غذا نخوردم . دختر گلم بگو گرسنمه چرا میگی خیلی وقته غذا نخوردی 1 اونوقت مادر جون فکر میکنه خدایی ناکرده من کوتاهی کردم . عزیز دلممممممممممم بغلت کردم و بخاطر شیرین زبونی ات کلی بوست کر...
4 ارديبهشت 1390

دوست داشتنی تر از گذشته

  دختر نازم هر روز که میگذره دوست داشتنی تر از روز قبل میشی و با حرف زدنهات دل مامان و بابا رو می بری : برام تعریف کن :   دختر ناز مامان ، جدیداً هر کتاب ، روزنامه ، مجله یا هر کاغذ تصویر داری که میبینی میاری پیش مامان و میگی این ها رو برام تعریف کن! من هم از رو تصاویر واست قصه ای می سازم و تعریف میکنم .بعد می بینم رفتی یک کنار نشستی و داری همون حرفها رو واسه خودت تکرار میکنی . برام آهو بیار :  چند روز قبل یک شبکه تلویزیونی رو زدم که داشت آهو نشون میداد بعد چند دقیقه برنامه تموم شد . شما هم فکر کردی من کانال رو عوض کردم اومدی و گیر دادی که دوباره واسم آهو بیار . هر چی گفتم برنامه تموم شد باور نکردی . بالاخره با لح...
4 ارديبهشت 1390

خاطره زردی گرفتن هلیا جون

کوچولوی نازم 8 ابان 87 بالاخره چشمان پر از انتظار من و بابایی به چهره نازت روشن شد . روز بعد 5 شنبه 9 ابان از بیمارستان بنت الهدی مرخص شدیم و با استقبال پرشور دایی ها و خاله ها و عمه ها و عموها و مادرجون ها و .............. رفتیم خونه .... این عکس رو ببین از دستگاه اورده بودمت بیرون تا شیر بخوری بعد واسم می خندیدی و من دلم نمی اومد چشمهای نازت رو ببندم و بگذارمت داخل دستگاه .   دایی مهرداد مدام ازت فیلم میگرفت و خلاصه بعد از قربانی کردن گوسفند و دود کردن اسپند طی مراسم خاص واسه اولین بار اومدی خونمون  ( وااااااااااااااااااااااااااااااای که چه روز قشنگی بود یادش بخیر ) من هم تک تک اتاق ها و وسایل خونه رو بهت نشون میدادم و شما...
1 ارديبهشت 1390