دیروز با اکرم جون و مژگان جون رفته بودی پارک دردونه ها ، موقع برگشتن از سوپری واست خوراکی خریده بودن اما به هر سوپر مارکتی که می رسیدی می گفتی واسم خوراکی بخرید ، بالاخره مژگان جون گفته بود دیگه پول ندارم ، شب خونه عمه صغری نشسته بودیم که اومدی از کیف من پول برداشتی و بردی دادی به مژگان جون ، مژگان گفت :هلیا این پول واسه چیه ؟؟؟؟ گفتی : شما پول نداشتی !!! چند روز قبل بهت گفتم برو اسباب بازیهات رو جمع کن ولی توجهی نکردی این مطلب رو چند بار تکرار کردم بعد در حالی که انگشت اشاره ات رو به سمت من گرفته بودی با تاکید و تهدید گفتی : اگه من رو اذیت کنی بهت شکلات نمیدم ! داشتم واست قصه میگفتم که هلیا جون از کوچه پول پیدا کرده بود و می خواست بر...