هلیاهلیا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

هلیا پرنسس مامان و بابا

فردا صبح می خواااااااااااااااابم

دیشب ساعت 12 بود و هنوز بیدار بودی و مشغول بازی. گفتم : هلیا جون بیا بخواب ببین ساعت چنده ؟؟؟؟ گفتی : نهههههههههههههه می خوام بازی کنم . گفتم : نه دیگه وقت خوابه وقت بازی کردن نیست . گفتی : الان بازی میکنم فردا صبح می خوابم دیگه ! مشغول بازی هستی و با تلفن خوشگلت داری صحبت میکنی : الو ........ سلام............. من خونه ام ......... مامان هست ، عروسکها هستن................ نه نمیام .................. خداحافظ..........گوشی رو گذاشتی و متوجه شدی دارم نگاهت میکنم دوباره گوشی رو برداشتی و گفتی : الو................سلام ........... بعد من رو صدا کردی : مامان بیا دوستم با شما کار داره ................ گفتم چکار داره ؟ گفتی: میگه هلیا بیاد بر...
13 تير 1390

بابابزرگ کجا رفته ؟؟؟؟؟؟

 دختر نازنینم ، چند روز قبل تو خونه نشسشته بودیم که چشمم به قاب عکس خدابیامرز پدرم افتاد ، به قاب عکس خیره شده بودم که با صدای نازت به خودم اومدم . بهت گفتم : هلیا جون این عکس کیه ؟؟؟؟ گفتی : بابابزرگ. ( وقتی یکسال و دوماهه بودی بابابزرگت فوت کرد ) گفتم : وقتی کوچولو بودی بابازرگ شما رو بغل میکرد با هم دالی بازی می کردید ، بعد شما که تازه راه افتاده بودی میرفتی پاهای کوچولوت رو میگذاشتی رو پای بابابزرگ (به صورتش نگاه میکردی تا عکس العملش رو ببینی) بابابزرگ هم می گفت آااااااااااااااااااااخ آااااااااخ پاممممممممممممممم بعد شما می خندیدی ........... وقتی واست خاطرات کوچولویی هات رو تعریف میکنم کلی ذوق می کنی و می خندی ، خند...
8 تير 1390

بغشییییییییییییییییییییییییید

دیشب بعد برگشتن از خیابون رفتیم خونه مادرجون رقیه . هرچه زنگ زدیم کسی در رو باز نکرد . دایی مجتبی ( طبقه پایین ) هم خونه نبودن .  نشستیم تو ماشین تا بریم خونه که زدی زیر گریههههههههههههه  . توی راه با صدای بلند گریه میکردی بابا حمید هم ناراحت شد و برگشت باهات دعوا کرد و گفت : ساکت باش چرا بیخودی گریه میکنی ؟؟؟؟؟ خونه که رسیدیم شدت گریه ات بیشتر شد و از ماشین پیاده نشدی ، بابایی هم حرکت کرد و رفت جلوی پارک نزدیک خونه مون، ماشین رو نگه داشت . با گریه گفتی : کجا میریم ؟؟؟ گفتم : پارک . دوباره زدی زیر گریه و بلند گفتی بغشید بغشییییییییییییییید بغشید ( منظورت ببخشید بود ) همزمان با گریه خیلی بامزه بود . من...
6 تير 1390

یادگیری اولین کلمه انگلیسی

دختر نازم دیروز داشتی با فلش کارتها که عکس میوه ها و حیوانات بود بازی میکردی و من اسم اونها رو ازت میپرسیدم و بجز 3 تا ( شیر - کیوی - لیموترش ) بقیه47 کارت رو بلد بودی. آفرین گلمممممممممممممممم بعدش دیدم قسمت پایین کارتها، اسمش رو به فارسی و انگلیسی نوشته، با خودم گفتم بهتره هر چند روز یک کلمه انگلسی رو با هم کار کنیم و  دیروز کلمه سیب apple  رو بعنوان اولین کلمه انگلیسی یاد گرفتی اون هم فقط با چند بار تکرار .   قراره هر کلمه جدید رو که یاد گرفتی من یک جایزه برات بخرم. عصری هم رفتیم خیابون و بنا به قولی که بهت داده بودم ،اجازه دادم سه تا خوراکی که دوست داری رو به انتخاب خودت بخری و نوش جان کنی . ...
5 تير 1390

دختر کاری مامان

* دیروز رفتیم باغ ، دیدم با مهدیس جون ، برگ انگور و سنگ های کوچیک جمع کردید بعد واسه مامان و بابا دلمه پیچیدید . هههههههههههههههههه * به مادرجون رقیه گفتی :با ما میای بریم باغ ؟؟ مادرجون گفت : اره میام . گفتی : با چی می خواهی بیای ؟ مادرجون گفت : با ماشین شما میام . گفتی : نه ما جا نداریم با ماشین دایی مجتبی بیا !!! ( حالا کی قراره بره باغ خدا می دونه؟؟؟ ) * گفتی : من وقتی کوچولو بودم مثل ارتین تو خونه جیش میکردم ؟ گفتم : آره . گفتی : بعد خونه کثیف می شد که ؟؟؟؟ گفتم : خوب پوشکت میکردم . از اون موقع هر کس میاد خونمون بهش میگی : من کوچولو بودم تو خونه جیش میکردم مامانم من رو پوشک میکرد . * بهت میگم اسم عروسکتهات رو بگو . ...
2 تير 1390

عکس جدید

این هم چند تا عکس از گل دخترم بعد از یک حموم گرم : این هم جشن تولدیکسالگی  آرتین جون ( یک تولد کوچیک اما گرم ):     ...
1 تير 1390

هنر نمایی مامان در آشپزخانه

دختر گلم هلیا جون : از این به بعد می خوام عکس غذا ، شیرینی و ......... که واسه شما و بابا حمید درست میکنم رو اینجا بزارم تا یادگاری واسمون بمونه : این حلقه مرغ و ریحونه که  بار اوله  امتحانش کردم  ،  دستورش رو  هم از مامی سایت گرفتم : این هم خرما کمربندی : ...
30 خرداد 1390