هلیاهلیا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هلیا پرنسس مامان و بابا

روزهایی که نبودیم به روایت تصویر

بخاطر حجم بالای کار در اداره مدت نسبتا طولانی نتونستم بیام و وبلاگ رو آپ کنم . از همه دوستان گلم که تو این مدت به ما سر زدن و پیام گذاشتند ممنونم . هلیا جون این روزها خیلی ماشاءالله بلبل زبون شدی و واسه من و بابایی و اطرافیان دلبری میکنی . مادر جون کبری حدود 20 روزی بجنورد بود و رفت تهران تا ان شاءالله مقدمات ازدواج عمو حسین رو بچینه و ما هم بریم عروسی هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. این نقاشی رو هلیا جون موقع رفتن مادرجون کشید و فرستاد واسه عمو جونش با تاکید فراوووووووون که عمو حسین نقاشی رو بزنه رو دیوار اتاقش : هلیا جون در مینی پارک دردونه ها: مامانی با غذای « حلقه مرغ و سبزیجات » در مسابقه اشپز...
5 اسفند 1390

هلیا جون در دیماه 90

عزیز دل مامان خیلی دوست داری گلها رو آب بدی : بقیه ادامه مطلب هلیا جون وقتی پلیس میشود : وووووووووووووووی ترسیدم نترس مامان ... منم ههههههههههههههههههه از کوچک به بزرگ : یسنا جون - هلیا جون - ایلیار جون     ...
25 بهمن 1390

زمستون و آدم برفی کوچولو

امسال زمستان سردی داریم و من بیشتر ترجیح میدم هلیا جون تو خونه باشه و سعی میکنم سرگرمی های خوبی تو خونه واسش فراهم بشه . صبح که مامان و بابا رفتن سر کار ، هلیا جون و اکرم جون رفتن کنار پنجره و دیدن اووووووووووووووووه چقدر برف اومده ،  خیلیییییییییییییییییی خوشحال شدن سریع شال و کلاه کردن و رفتن از حیاط کمی برف آوردن تا تو خونه ادم برفی درست کنن و یادگاری باهاش عکس بگیرن . البته تا اومدن من به خونه ادم برفی آب شده بود ! وقتی رسیدم خونه ، اکرم جون گوشی رو آورد و عکسهای هلیا و ادم برفی رو نشونم داد ، هلیا هم سریع رفت گوشی اسباب بازی خودش رو آورد و گفت مامان دکمه وسطی رو بزنی همه عکسها میاد بعد نگاه کن ... من هم کلید وسط ...
20 بهمن 1390

به یاد پدر

همه میگن که تو رفتی ... همه میگن که تو نیستی ... اما من میگم دروغه .... همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم ... اما من چشمهام به راهه... بی تو و اسمت بابا جون اینجا خیلی سوت و کوره ... ولی خوب این رو میدونم دل من خیلی صبوره ... برای دومین باره که 16 دی روز تلخ زندگیم از راه رسید و من سنگینی یک کوه رو در سینه ام  احساس میکنم ، بغض خیلی سنگینی پشت دیوار سکوتم بیتابی میکنه ، احساس میکنم دنیا دنیا حرف واسه نوشتن و گفتن از تو دارم ،یادش بخیر صبح ها صدای قرآن خوندنت سکوت خونه رو میشکست ، یادش بخیر پرده خونه رو کنار میزدی تا افتاب از پنجری بتابه تو خونه ، یادش بخیر صبح ها می رفتی نون داغ می خریدی و باز منتظر می موندی تا ما ا...
16 دی 1390

سرماخوردگی شدید هلیا جون

 هفته گذشته  ، روزهای خوبی رو پشت سر نگذاشتیم چون خونوادگی مریض شدیم و داریم با ویروس سرماخوردگی شدیدی دست و پنجه نرم میکنیم .  5 شنبه رو مرخصی گرفتم تا بخاطر خستگی شب قبل ( شب یلدا ) استراحت کنم ، اما صبح با سرفه های هلیا از خواب بیدار شدم ، سریع نوبت دکتر گرفتم و ظهر با باباحمیدرضا ، رفتیم مطب دکتر باطبی . هلیا جون خیلی خوب و اروم گذاشت  دکتر معاینه اش کنه و بعد با شربت اموکسی سیلین 400 - دیفن هیدرامین - سرماخوردگی کودکان برگشتیم خونه . دختر نازم ، مدام روی پاهام بی حال و بی قرار دراز کشیده بودی ، دردهای عضلاتم مجبورم کرد تا ساعت 11 نیمه شب 5 شنبه من هم برم درمانگاه شفا و دو تا پنی سیلین نوش جون کنم و ب...
7 دی 1390

سرگرمی و بازی های هلیا جون در خونه و پارک دردونه ها

١ - خاله بازی با عروسکت (دارا ) : 2 - دوچرخه سواری : 3 - دیدن کارتون در تلویزیون : 4 - تاب سواری ( مینی پارک دردونه ها ): 5 - ماشین سواری( پارک دردونه ها ) : 6 - سرسره بازی با ماشین ( مینی پارک دردونه ها ) : 7 - سرسره بازی اما فکر نکن در حال سر خوردن هستی ... نههههههههههههه برعکس داری از سرسره میری بالا ههههههههههههههه : 8 - نقاشی ( پارک دردونه ها ) با حضور بابا حمیدرضا جون : توضیحات نقاشی : عکس 2 تا نی نی ، یخچال ، خونه ، خورشید و ... معلومه خیلی بهت خوش گذشته نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینجا هم آماده شدی بریم خونه اما همش میگی یکی دیگههههههههههههههههه...
23 آذر 1390

عادتهای غذایی هلیا جون

* پیاز خیلی دوست داری ، با هر غذایی پیاز رو گاز میزنی و میخوری حتی اگه تند باشه !!!! برده بودمت حموم گفتم هلیا جون شما خیلی دختر خوبی هستی و ...... گفتی من دختر خوبی ام ، من پیاز خورم دیگههههههههههههههه *عاشق خوردن شلغم هستی البته پروژه خوردن شلغم رو با بابا حمید جون انجام میدی ، خام و پخته اش هم فرقی نداره هر دو مدلش رو دوست داری . * هویج رو هم گاهی خام و گاهی دستور میدی آبپزش کنیم تا نوش جون کنی .جالبه نه!!!! * عااااااااااااااااااااااااااااشق خوردن گوشت هستی  بخصوص اگه استخون هم داشته باشه ، هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووم * خدارا شکر همه غذاها ،  میوه ها، دسر ، کیک و ..... رو دوست داری بجز چی ؟؟؟ آهان بجز حب...
22 آذر 1390

عکسهای آتلیه هلیا جون در تولد سه سالگی

عروسک مامان خدا را شکر امسال دیگه واسه خودت خانمی شدی و بر خلاف سالهای قبل ( که اصلا آتلیه رو دوست نداشتی ) واسه تولد سه سالگی ات با شوق و ذوق فراووووووووووووووووون اومدی آتلیه و خیلی خوب همکاری کردی، ژست های خوشگل گرفتی ، و این هم نتیجه اش :     ...
21 آذر 1390

چند خاطره از شیرین زبونی های هلیا جون

- هلیا : مامان رفتی ارایشگاه ابلوهات رو خوشگل کردی ؟؟؟ ..........  مامان : اره عزیزم ......... هلیا در حالی که سرش رو تکون میده : ولی اصلا خوشگل نشده !!!!!! ! ( بچه ام راست میگه این دفعه اصلا کار ارایشگاه تعریفی نداشت ) . - هلیا رو بردم دستشویی : نگاهی کرد به دمپایی های صورتی اش و گفت : مامان مگه من پسرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامان : نه عزیزم شما دختری ................ هلیا : پس چرا این عکس ترسناک رو دمپایی های منه ( یک کوچولو ، اندازه نخود  روی دمپایی ات عکس سر مرد عنکبوتی هست ) !!!!!! - هلیا رفته دستشویی ، میگه : مامان مگه این عروسه ؟؟؟؟؟ .......  مامان : کی عروسه ؟؟؟........ با دستش سنگ دستشویی رو نشون میده ، ای...
13 آذر 1390

چند تا عکس خوشگل از نفس مامان و بابا

چند روزه که مدام میگی من هم میخوام رو صورتم نقاشی کنین ، می خوام پروانه شممممممممم بالاخره  با اکرم جون رفتین مینی پارک دردونه ها و  شدی پروانه کوچولوی مامان : ( البته این عکسها چند ساعت بعد گرفته شده که گریم صورتت کمی بهم ریخته و پاک شده ) : فرش رو به دستور هلیا خانوم ملکه بزرگ خونه جمع کردیم تا راحت دوچرخه و اسکوترش رو سوار شه ، گاهی اوقات هم کارتون ببینه  هههههههههههههه: اینجا هم ژست گرفتی میگی مامان از من عکس بگیر : این هم عکس مامانه که کشیدی : ان شاءالله همیشه خنده رو لبات باشه نفسمممممممممممممممممممممممم ...
6 آذر 1390