هلیاهلیا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

هلیا پرنسس مامان و بابا

هلیا در پارک دردونه ها

دختر گلمممممممم ، دیشب من و شما و اکرم جون رفتیم پارک دردونه ها این هم عکسهای نازته که اونجا ازت انداختم : این هم یاسمینه که تازه با هم دوست شدین :   ...
19 خرداد 1390

دوباره از پیشم فرار نکن

- اومدی گفتی مامان بریم کامپیوتر رو روشن کن می خوام برنامه کودک ببینم (جدیدا فقط برنارد رو نگاه میکنی ) من هم گفتم: باشه . بعد گفتی : بیا پیشم بشین دوباره فرار نکن، باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - رفتیم خونه عمه سکینه ، به من گفتی :  به عمو نادر ( پسر عمه ات ) بگو با من حباب بازی کنه . من هم گفتم خودت بگو . گفتی : مامان دهانت رو باز کن . من دهانم رو باز کردم . بعد گفتی : ببین زبون داری پس بگو دیگه !!!!!! - تعطیلات سه روزه رو رفتیم خونه روستا ، کلی با مهدیس بازی کردین گاهی هم با هم قهر می کردین . عمو نادر با تفنگ اب پاش کلی شما ها رو خیس کرده بود البته چون هوا خیلی گرم بود خیلی بهتون چسبید ههههههههههههههههههههه این هم...
18 خرداد 1390

کتاب و کتابخوانی هلیا جون

دیگه تقریبا همه می دونن هلیاجون ، کتاب رو خیلی دوست داره ، دایی مهرداد 12 تا کتاب و عمو حسین 17 تا کتاب از نمایشگاه کتاب تهران واست خریدن . دستشون درد نکنه. عمو حسین 2 تا کتاب قصه با یک بسته آموزشی « من دیگه کوچولو نیستم چون ... » رو واست خریده که 15 تا کتاب داره مثلاً : - من دیگه کوچولو نیستم چون حموم رفتن رو دوست دارم ، من دیگه کوچولو نیستم چون لجبازی نمی کنم ، من دیگه کوچولو نیستم چون پیش مامان و بابا نمی خوابم ، من دیگه کوچولو نیستم چون مسواک میزنم ، من دیگه کوچولو نیستم چون شبها زود می خوابم ، من دیگه کوچولو نیستم چون ناخن هام رو نمیخورم و ............ دایی مهرداد هم 2 تا کتاب قصه با یک بسته اموزشی « چی...
18 خرداد 1390

چند تا عکس جدید هلیا جون

یک نگاهی به لباسهای بابا حمید انداختی و گفتی : مامان من هم می خوام مثل بابایی لباس بپوشممممممممممم بعد هم رفتی و این لباسهات رو پوشیدی ( تی شرت قرمز راه راه با شلوار لی ابی ) من هم ازتون عکس یادگاری انداختم :    روستا که رفته بودیم با مهدیس پشت ماسه ها قایم شده بودین و من کلی دنبالتون گشتم تا گیرتون انداختم :   دیشب رفتیم پارک بولوار : هلیا جون با دختر عموها : پریا و مهدیس   این عروسک بادی رو هفته قبل که رفتیم بیمارستان عیادت آقا مراد ( خدا بیامرز ) واست خریدیم چون دوست نداشتی بیای بیمارستان ، اینجا هم خونه باغ روستاست و داری باهاش بازی میکنی ، قربون سوت دور گردنت برم من : ...
18 خرداد 1390

روز مادر مبارک

مهربان خدایا : تو را سپاس که زلال مهربانیت را در سرچشمه وجود من جاری ساختی و مرا زن نام نهادی . تورا سپاس که دخترم هلیا یکی از گل های باغ بشریت را به من سپردی و مرا ماد ر خطاب کردی . تورا سپاس که بر مروارید وجودم پوششی از عفاف و حیا کشیدی و مرا همسر قرار دادی . مبارک باد بر تو چنین خلقتی و نیکو و گوارا باد بر من وجود چنین خالقی ... سپاس سپاس و سپاس خدا راشکر امسال چهارمین سالی هست که حس زیبا و وصف نشدنی مادر بودن رو تجربه میکنم البته با محاسبه دوران بارداری...  و خدای مهربون رو بخاطر اعطای هدیه ارزشمندی که بهم داده و من رو لایق مادر بودن دونسته و همچنین از اینکه سایه مادر مهربونم رو بالای سرم حفظ کرده هزاران هزار بار ...
4 خرداد 1390

یک پیشرفت خوب دیگه

دیشب سومین شبی بود که عسل مامان تا صبح کنار مامانی نخوابید . من  از مدتها قبل منتظر بودم هوای گرم بشه و نگران این نباشم که نصف شب پتو رو بندازی کنار و خدایی نکرده سرما بخوری تا دیگه کم کم جدا از هم بخوابیم ، آخه دختر نازم دیگه بزرگ شده و واسه خودش خانمی شده.  27 اردیبهشت اکرم جون از من اجازه گرفت تا با هلیا بخوابه من هم اوکی دادم ،شب اول موقع خواب روی پاهام گذاشتمت و برات چند تا قصه خوندم و خوابت برد بعد با اکرم جون کنار هم تا صبح خوابیدید .نصف شب صدای گریه ات اومد خواستم بیام پیشت اما گفتم بزار به این قضیه عادت کنی ، اکرم جون گذاشته بودت روی پاهاش رو دوباره خوابیده بودی . دیشب سومین شبی بود که کنارت نمی خوابیدم یه خورد...
1 خرداد 1390

یواش کار کن خسته نشی

*دیروز صبح با اکرم جون رفتید خونه مادرجون و من هم از سر کار اومدم اونجا ، مثل همیشه خودت رو زدی به خواب بعد یهو بیدار شدی و مثلا من ترسیدم بعد بغلم کردی و بوووووووووووووووووووووووووووس *مدام می چرخی و می آی می شینی بغلم و لپ های مامانی رو میکشی و دندونهای کوچولوت رو محکم رو هم فشار میدی و باز بووووووووووووووووووووسم میکنی من هم به چشمات خیره شدم و از اینکه اینقدر مامانی رو دوست داری لذت میبرم ( این لذت رو با هیچ چیزی تو دنیا عوض نمیکنم ) * دیروز اومدی بغلم نشستی و گفتی مامان با هم نقاشی کنیم ؟ من هم گفتم الان خسته ام بخوابیم بعد نقاشی کنیم ، گفتی : سر کار رفتی یواش کار کن . من هم گفتم واسه چی ؟؟ گفتی : یواش کار کن خسته میشی بعد ...
26 ارديبهشت 1390

عکسهای هلیا در شهربازی - 15 اردیبهشت90

هلیای گلم بعد از چند روز بارندگی بالاخره هوا افتابی شد و من طبق قولی که بهت داده بودم بردمت شهربازی . این هم یکی از عکسهاش .   بقیه عکس ها رو ادامه مطلب ببین .   اینجا رو ببین سوار قطار شدی خوشگلممممممم مامان من خوراکی می خواممممم ( منظورت از خوراکی فقط و فقط چیپس با طعم پیاز و جعفریه ) نوش جونت   ...
25 ارديبهشت 1390

طبیعت گردی هلیا جون

عسل مامان روستا و طبیعت رو خیلی دوست داری ، بابایی هم که بیشتر از شما عاشق طبیعت گردی و گردشه . واسه همین هم بابایی یک خونه تو روستا ساخته که خداراشکر کابینت هاش رو هم که مسعود تموم کنه عالی میشه...  خونه خیلی خوشگل و دلنوازیه ، هر 5 شنبه جمعه تا بهت میگیم بریم خونه روستا کلی ذوق میکنی و خوشحال میشی .  بعد عید چند شب هم اونجا موندیم و خیلی بهمون خوش گذشته . اخه عمه ها و عمو ها هم هرهفته میان روستا باغشون و مراسم اش خورونشون برپاست . دیروز هم با دایی مهرداد و مادرجون رفتیم روستا، بابا حمید طبق معمول مسئول پخت ناهار شد واسه همین شغل  جگرکی زد ، چون  گل نازم خیلی جگر دوست داره .  بعدازظهر  ...
25 ارديبهشت 1390